شعر هستی

اشعار مدیر وب لاگ و مطالب ادبی
 
دو رباعی
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸ : توسط : بهروز

به مناسبت بزرگداشت عمر خیام

چونکه در دام  نگاه تو گرفتارم  من

                  جمله ازرنج دو گیتی همه آزادم من

گر به دیدار من آئی و قدم بگذاری

               خود ببینی به سحرگه همه بیدارم من 

 **************

گیرم که تو از جواب رستی

                             بردی دل من کجا  برفتی؟

دل دادگی ام ز یاد بردی

                             آسوده ز من کجا نشستی؟


 
شب هجران
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱ : توسط : بهروز

شب هجران من مشو تو سحر

                     ور نه این انتظار می دهی به هدر

یار من چونکه شرط کرده می آید

                        چون روی آن نمی شود به ثمر

اول شب  به قصد راز  و نیاز

                      روی خود کرده ام به سوی  قمر

قصه هایی ز دوری و هجران

                       در میانشان  سروده ام به  خطر

زین نمط بس نهفته دارم بیش

                       وا نهادم  به سوز و  خون  جگر

تا  مگر زین  میانه  باد  وفاق

                      دل  بسوزد  رساندش  به  سمر  


 
سخن
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤ : توسط : بهروز

اگر عشقی به دل داری

ز تنهائی حذر کن

هان ! برون شو

سوی باغ و گلشن و جنگل

به پیش برگ شبنم پوش

در آغازروزی نو

سخن ها را ازو بشنو

و یا از شاخه های یخ زده

سرمای دوران دیده

باری پرس ...

که عشق آغاز خوش دارد

ولیکن درد می باید

کشیدن دم نمی باید برآوردن

که عشق راستین در دل

نه کاری با هوس دارد

نه آسان آیدت در دست

چه خون دل که باید خورد

زهر هجر ها باید کشیدن

تا که روزی رخ نماید

عشق خود در قالب

جام شرابی سخت مردافکن

و لی شیرین و گرمی بخش

کو سر تاسر ملک دلت را

می نوردد به پای

تیز رخشی نو . . .


 
شیرین
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : بهروز

شیرین منی

از آنکه فرهاد ، منم

لیلای منی از آنکه

مجنون منم

توشور منی و

شیوه ی رفتاری

تو شاهد من

که شیر این بیشه منم 

گر در غم وغصه ای

شریکت بشوم

ور در پی شادی تو

من شاد شوم

دعوی نبود که من

گرفتار توام !

چون پای زسر

نمی شناسم به برت

این قصه شنو

که بی تو بادست به دست

وین ناله شنو

که بی تو نای ست به رست


 
عادت
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠ : توسط : بهروز

((عادت))

عادت ماست که از بادهء تو مست شویم

             دل ببازیم و دگر باره از آن هست شویم

چون الفبای وفا پیش تو تعلیم شویم

              سر زلف تو بگیریم و از آن دست شویم

سراین میکده وهرچه برفتست نگوئیم دگر

          چون به تعلیم سخن صافی یکدست شویم


 
سیزده بدر
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳ : توسط : بهروز

((سیزده بدر))

ماه فروردین و روز سیزده

آسمان آرام ماه چارده

آفتاب اندر میانش در خرام

باد نی ابری نی و اغیار رام

سرخوش از آواز چنگ جویبار

گشته ام با همگنانم میگسار

هرچه باشد کامرانی بهر ما

زین میانه شادمانی سهم ما

باری اینک باد سختی می وزد

ابرهارا سوی مشرق می برد

ابرهایی چاق گوئی پا به ماه

آب دارد ریشه در هفتاد چاه

ساعتی دیگر سرشک آسمان

از دو دیده سیل دارد در فشان

تا گیاه و گل همه سیر آورد

خون تازه دررگ پیر آورد


 
باقی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ : توسط : بهروز

در شبی سرد

که دریا ز کرانش

به کران طوفانیست

جنگ سختی ست

میان همه ماهی گیران

با دو صد موج

سر آورده زکام دریا

یا که جنگی ست میان

همه ی زندگی ما با مرگ

جنگ بی چیزی

و فقرست با مرگ

و اگر فردائی از پس آن باشد

قصه ی تکرارست

باقی این قصه

از زبان موج ست

یا که در یای سیاه تیره

که چو دیوان پلشت

سر بدنبال همه

زندگی ما دارد

                                       


 
آری
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩ : توسط : بهروز

((آری))

چه آسان

از کنارش گذشتند

آنگاه که بردار شد

گوئی نبوده بیش

روزی کنارشان

یکباره کودکی

از آن میان گریخت

تاپای دار پیش

مادر دوان گریست

آرام تا کند

او کودک پریش

تا پای دار رفت

این جمله را نوشت:

آری نمرده است

آنکس که مرگ خویش

تاوان زندگی

دیگران کند .


 
آرزو
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ : توسط : بهروز

((آرزو))

انسان هماره

زاده ی احساس و آرزوست

با آنکه پشت شان

حسرت نهفته بیش

احساس بودن و

شدن او فسانه نیست

یک چالش عظیم

در متن زندگی

گاهی به مرگ

نیز به پایان نمی رسد

همواره راه باز

همواره پای نیز

در راه استوار

در تیره های شب

آماج او چراغ

کز آرزوی او

سوزد به جای نفت

در راههای صعب

ایمان و باورش

اورا ست رهنما

آنجا که جان خویش

ره مایه می کند

تا دیگران ز پی

ره بی گمان روند.


 
جه حرفهائی
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ : توسط : بهروز

((حرفها دارم من))

آی مردم !

در عزای من

چه مستان می روید

منگریدم خفته  در تابوت غم

زنده ام باری هنوز

حرفها دارم به دل

گرچه حکم است سکوت !

دست دارید ز ماتم

که اگر خاموشم

غرقه در فریادم

بشنویدم که

 سخن بسیارست

گرچه لب بسته فرو

همه ی مرگ من

این فریادست

اولین خشت جهان

بیداد است .


 
جه خرفهادی
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ : توسط : بهروز

((حرفها دارم من))

آی مردم !

در عزای من

چه مستان می روید

منگریدم خفته  در تابوت غم

زنده ام باری هنوز

حرفها دارم به دل

گرچه حکم است سکوت !

دست دارید ز ماتم

که اگر خاموشم

غرقه در فریادم

بشنویدم که

 سخن بسیارست

گرچه لب بسته فرو

همه ی مرگ من

این فریادست

اولین خشت جهان

بیداد است .


 
چه بارانی
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ : توسط : بهروز

((چه بارانی))

چه بارانی! چه بارانی!

عجب سیل خروشانی

تو گوئی آب در یاها

به چشم آسمان گشته

و همراه غم و دردش

نثار خاک ما گشته

و سیلی گشته تا بنیان

ظالم را بر اندازد

و راه و رسم بدکاری

ز روی خاک بر گیرد

بشوید هم بروبد

تا به صحرای عدم

یکباره اندازد

و در این پهنه ی گیتی

زنو طرحی در اندازد

سر اندازد پی اندازد

به هم نقشی دگر سازد .


 
نامت
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : بهروز

((نامت))

تا جهان باقی ست

و یادت در دلهای عاشق

جاودانه است

وتا نامت برلبها جاریست

و دلهائی آکنده از

خاطرات زیبای تو ،

مرگی نیست

که زندگی هماره

از دستان تو

پر می گشاید

ومانند ه ی رودی خروشان

بردشتهای مان

جاری می شود

تا بارورمان سازد

و هماره به یاد مان آرد

تماشای پرواز پرشکوهت را

بر فراز دشت زندگی .


 
نامت
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : بهروز

((نامت))

تا جهان باقی ست

و یادت در دلهای عاشق

جاودانه است

وتا نامت برلبها جاریست

و دلهائی آکنده از

خاطرات زیبای تو ،

مرگی نیست

که زندگی هماره

از دستان تو

پر می گشاید

ومانند ه ی رودی خروشان

بردشتهای مان

جاری می شود

تا بارورمان سازد

و هماره به یاد مان آرد

تماشای پرواز پرشکوهت را

بر فراز دشت زندگی .


 
استانبول
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط : بهروز

((استانبول))                                           

شهری باستان

که تاریخ چون رودی

در بسترش جاریست

و امروزش وامدار دیروز

شهری پر افت و خیز

غرقه در  فرهنگ

پیشین

که نبض زندگی

چون آهنگی دلنواز

 در پس کوچه هایش

در ترنم است

شهر برج و باروی روم

کلیسای بیزانس

کاخ ها و مساجد عثمانی

و گلدسته های بی شمار

و گذر هایی که

تاریخ گذشته

بر پیشانی اش دارد

نقش بسته

شهر زندگی

در بستر فرهنگ .


 
زمین خدا
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ : توسط : بهروز

از شهر برون شدم

به صحرا و به دشت

از کوه گذشتم و

زدریای شگرف

هرجا که قدم زدم

همان بود که بود

هم این سوی مرز

همچنان سوی دگر

چون مرز نشانه ای

برای بشر است

تا قدرت خود

به کس نمایاند وبس

هرجا که روی

همین زمین ست و سما

بیگانه اگر شوی تو

یا اینکه شنا

این آب همانست و

دگر خاک همان

آن چیز که فرق می کند

سیرت توست

گر آدمی استی و

اگر خاک رهی

یا هم قدری

 و زور در دست تو نیز

انسان به فرهنگ

و یا یوز و ددی.


 
تاریخ من
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱ : توسط : بهروز

((تاریخ من))

تاریخ  را من می سازم

اما نه به دلخواه

که به اجبار

نه درتنهائی خویش

که در میدانی

به وسعت زمین

به همراهی تمام مردم

تاریخ ! قصه ی درد

رنج و ناکامی از سوئی

وزور و شلاق

از سوی دیگر

لیکن آنچه می ماند

پیروزی میخ برسنگ

گل بر گلوله

زمین بر آسمان

و لبخند شادی

بر خشم و نفرتی ست

به درازای زمان

آنجا که پیکره ی

زور و ظلم ازهم می پاشد

و فرو میریزد

بر سنگ فرشهای دیروزین

که خون قهرمانان

چهره اش را

گلگونه کرده است . 


 
نگاه شاعر
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧ : توسط : بهروز

صحنه های زندگی

پر شور و زیبا

در برابر چشمان شاعر

جان می گیرند

اشکالی از واقعیت و رویا

در آمیزشی اساطیری

گاه حماسه ای از دلیری

وگاه دنیائی از شکوه

می آفرینند

زشتی و زیبائی

صف در صف در برابر

همه و همه روحی تازه

به کلمات شاعر می دهند

و خود را در افسونی

هزار رنگ می یابند

سپس چون گذشته

رنگ می بازند

و از برابر دیدگان

ناپدید میگردند

گوئی هیچگاه نبوده اند

و آنچه می ماند

قطعه شعریست

نوازنده ی نغمه ی

دل انگیز زندگی .


 
از گلدسته ها
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸ : توسط : بهروز

من از بالای آن گلدسته های

بر فراز شهر می آیم

نه من فردم نه من زوجم

نه از رومم نه از زنگم

من آن آهنگ

اوقات نماز صبحم و ظهرم

همان صوت اذان شامگاهی هم

منم آن دعوت با هم شدن

در جرگه ی ایمان

که از هنگام این دعوت

به آن دعوت

میان شهر می گردم

میان جمع مردانی که

دستان گناه آلودشان

هر لحظه ای از روز و شب

جز شر نمی سازد

همانها که شعار دین و ایمان را

به لب دارند

لیکن دینشان هم

دکه ای باشد

برای بهره ی دنیا

و سر پوشی برای هر فریب سخت

یا حتی برای کشتن

روزانه ی هم نوع

در مسلخ .


 
نیمه شب
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱ : توسط : بهروز

بار دیگر نیمه شب

چه نفرتی را آبستن است

آنگاه که در دل تاریکی

کلامی سبز را

از دیوار می زدایی

تا ننگی سیاه

به جایش بنشانی

که همراهش نشاط و امید

از دستانمان پرکشد

و چه دهشت زاست

چهره ی کریه ت

آنگاه که در اعماق شب

دسیسه می چینی

برای فردایمان

تا از سر ببافی

آنچه دروغ است

و چون نفرین تلخی

به سویمان پرتاب کنی

و سپیده دم

به ماتم می نشیند

آنگاه که فرزندانمان را

بر دار می کنی

به گناه سر فرازی ...

 


 
← صفحه بعد