شعر هستی

اشعار مدیر وب لاگ و مطالب ادبی
 
نامت
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : بهروز

((نامت))

تا جهان باقی ست

و یادت در دلهای عاشق

جاودانه است

وتا نامت برلبها جاریست

و دلهائی آکنده از

خاطرات زیبای تو ،

مرگی نیست

که زندگی هماره

از دستان تو

پر می گشاید

ومانند ه ی رودی خروشان

بردشتهای مان

جاری می شود

تا بارورمان سازد

و هماره به یاد مان آرد

تماشای پرواز پرشکوهت را

بر فراز دشت زندگی .


 
نامت
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : بهروز

((نامت))

تا جهان باقی ست

و یادت در دلهای عاشق

جاودانه است

وتا نامت برلبها جاریست

و دلهائی آکنده از

خاطرات زیبای تو ،

مرگی نیست

که زندگی هماره

از دستان تو

پر می گشاید

ومانند ه ی رودی خروشان

بردشتهای مان

جاری می شود

تا بارورمان سازد

و هماره به یاد مان آرد

تماشای پرواز پرشکوهت را

بر فراز دشت زندگی .


 
استانبول
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط : بهروز

((استانبول))                                           

شهری باستان

که تاریخ چون رودی

در بسترش جاریست

و امروزش وامدار دیروز

شهری پر افت و خیز

غرقه در  فرهنگ

پیشین

که نبض زندگی

چون آهنگی دلنواز

 در پس کوچه هایش

در ترنم است

شهر برج و باروی روم

کلیسای بیزانس

کاخ ها و مساجد عثمانی

و گلدسته های بی شمار

و گذر هایی که

تاریخ گذشته

بر پیشانی اش دارد

نقش بسته

شهر زندگی

در بستر فرهنگ .


 
زمین خدا
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ : توسط : بهروز

از شهر برون شدم

به صحرا و به دشت

از کوه گذشتم و

زدریای شگرف

هرجا که قدم زدم

همان بود که بود

هم این سوی مرز

همچنان سوی دگر

چون مرز نشانه ای

برای بشر است

تا قدرت خود

به کس نمایاند وبس

هرجا که روی

همین زمین ست و سما

بیگانه اگر شوی تو

یا اینکه شنا

این آب همانست و

دگر خاک همان

آن چیز که فرق می کند

سیرت توست

گر آدمی استی و

اگر خاک رهی

یا هم قدری

 و زور در دست تو نیز

انسان به فرهنگ

و یا یوز و ددی.


 
تاریخ من
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱ : توسط : بهروز

((تاریخ من))

تاریخ  را من می سازم

اما نه به دلخواه

که به اجبار

نه درتنهائی خویش

که در میدانی

به وسعت زمین

به همراهی تمام مردم

تاریخ ! قصه ی درد

رنج و ناکامی از سوئی

وزور و شلاق

از سوی دیگر

لیکن آنچه می ماند

پیروزی میخ برسنگ

گل بر گلوله

زمین بر آسمان

و لبخند شادی

بر خشم و نفرتی ست

به درازای زمان

آنجا که پیکره ی

زور و ظلم ازهم می پاشد

و فرو میریزد

بر سنگ فرشهای دیروزین

که خون قهرمانان

چهره اش را

گلگونه کرده است . 


 
نگاه شاعر
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧ : توسط : بهروز

صحنه های زندگی

پر شور و زیبا

در برابر چشمان شاعر

جان می گیرند

اشکالی از واقعیت و رویا

در آمیزشی اساطیری

گاه حماسه ای از دلیری

وگاه دنیائی از شکوه

می آفرینند

زشتی و زیبائی

صف در صف در برابر

همه و همه روحی تازه

به کلمات شاعر می دهند

و خود را در افسونی

هزار رنگ می یابند

سپس چون گذشته

رنگ می بازند

و از برابر دیدگان

ناپدید میگردند

گوئی هیچگاه نبوده اند

و آنچه می ماند

قطعه شعریست

نوازنده ی نغمه ی

دل انگیز زندگی .


 
از گلدسته ها
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸ : توسط : بهروز

من از بالای آن گلدسته های

بر فراز شهر می آیم

نه من فردم نه من زوجم

نه از رومم نه از زنگم

من آن آهنگ

اوقات نماز صبحم و ظهرم

همان صوت اذان شامگاهی هم

منم آن دعوت با هم شدن

در جرگه ی ایمان

که از هنگام این دعوت

به آن دعوت

میان شهر می گردم

میان جمع مردانی که

دستان گناه آلودشان

هر لحظه ای از روز و شب

جز شر نمی سازد

همانها که شعار دین و ایمان را

به لب دارند

لیکن دینشان هم

دکه ای باشد

برای بهره ی دنیا

و سر پوشی برای هر فریب سخت

یا حتی برای کشتن

روزانه ی هم نوع

در مسلخ .


 
نیمه شب
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱ : توسط : بهروز

بار دیگر نیمه شب

چه نفرتی را آبستن است

آنگاه که در دل تاریکی

کلامی سبز را

از دیوار می زدایی

تا ننگی سیاه

به جایش بنشانی

که همراهش نشاط و امید

از دستانمان پرکشد

و چه دهشت زاست

چهره ی کریه ت

آنگاه که در اعماق شب

دسیسه می چینی

برای فردایمان

تا از سر ببافی

آنچه دروغ است

و چون نفرین تلخی

به سویمان پرتاب کنی

و سپیده دم

به ماتم می نشیند

آنگاه که فرزندانمان را

بر دار می کنی

به گناه سر فرازی ...

 


 
هجرت
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱ : توسط : بهروز

برای هجرت

 از داشتن به بودن

فقط

 لباس تنهائی ات را بردار

تا در سپیده دم آغاز

همراه شویم

تا غروب من و تو

که در پس غروب

نه از من چیزی می ماند

نه ازتو

جز گذشته ای ناپیدا

و در طلوعی دوباره

یکی خواهیم شد

موجودی آمیخته

 از من و تو

بی هیچ نشانی

از من یا تو

که در یگانگی ما

دیگر نشانی از جدائی

به چشم نمی آید .

 

               


 
صورت عشق
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧ : توسط : بهروز

عشق یک بازیچه ی

هر روزه نیست

عشق در یائی بود

از این کرانش

آن کران پنهان وغیب

عشق یک وادی

که در آن

صد هزاران صورتش

پیدا زنا پیدا شده

هر کدامش صورت معشوق

تو حیران در آن

عشق باید پایداری را

زما پیدا کند

زان سپس

او موسی عمران شده

ما هم ز پس

کو کجا خواهد نماید

راه را ، آنجا برد

گاه عاشق گشتن اما

دست عاشق نسپرد

چونکه اول بوده

تا آخر همو باید بود .

                      


 
جنگ
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱ : توسط : بهروز

بار دیگر جنگ

در راه است

جنگی در قیاس

هستی انسان

نه جنگی بهر ارتش ها

که جنگ نرم انسانی

سپاه قلدران

با تک تک مردم

نه در صحرا و جنگل ها

نه سنگر ها نه دریاها

که در هر کوچه و

پس کوچه ای

حتی میان خانه ها

ابزار دیداری

و یا نوع شنیداری

تمام صفحه های هر کتابی

یا مجله ،روزنامه

تمام عرصه ها باهم

تمام حیله ها و کید ها باهم

چنان بر فرق مردم

میخ می کوبند

تا باور بگردانند

هرچیزی که

 باورش کردنش

نا ممکن و سخت است

لیکن مصلحت باشد

و دیگر هیچ ...

 


 
نوازنده
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥ : توسط : بهروز

زیر چادر شب

و تاریکی بی پایان

که سرمای درونسوز

تیغ بر جان می کشد

آرشه بر سیم می کشد

با دستان یخ زده

گرچه طوفان غم

در دلش بیداد می کند

برای شادی دل من وتو

خسته اما پیاده

راه می سپارد

تا بی نهایت شب

نوازنده ی شب گرد

به یاد نغمه های

شیرین زندگی گذشته

که مادر بزرگ

در گوشش به لالائی خوانده .

                                        


 
خواب تو
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧ : توسط : بهروز

آه چه ارزوئی ست

در خواب تو شدن

فرشته وار

بال گشودن سر تا سر

و تمام خوابت را

تسخیر کردن

تا هر جا می نگری

تنها مرا ببینی

شرق تا غرب درونت را

تسخیر کنم

و از درون خوابت

به بیداریت بتازم

و هستی ات را

از آن خود کنم

پس آنگاه روحت را

زیر بال و پر بگیرم

که تورا بستایم

آنگاه که

از آن من باشی .

 


 
تبلیغ
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱ : توسط : بهروز

تصاویری بسیار

فراتر از از رویا

نقش بسته در برابر

 نگاه های سرگردان

مات و مبهوت بیننده ،

خیره در نگاهش

چون خنجری

که هر آن می شکافد

دیده ها را

بازشدن دهان

چرخیدن زبان

و ناگهان توپخانه کلمات

که در فضا

شلیک می شوند

و پرواز کنان

بر گوشها می نشینند

که نه در نهایت بی شرمی

تجاوز می کنند

تا بشنوی و ببینی

هرآنچه را که نمیخواهی

و بدان نیاز نداری .

 


 
ورای عشق
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥ : توسط : بهروز

در میان مه که از دریا پدید

یا ورای پرده هائی از بخار

کو در آن هر چیز هم پیدا شود

نیز در پیدا شدن پنهان بود

چونکه دانی "چیست "

آن پیدا شده

چون ندانی "کیست "

او گشته نهان

پرده ی مه را بخوانی عین عشق

آنکه در آن گشته پیدا عاشقی

کو همی دانی که هست و

نا توانی از شناخت

چونکه او در پرده ی

عشق خودی گشته نهان

پیر راهی گفته ای آورد پیش

آنکه پشت مه نهانی کرده خویش

" عشق جوهر باشد و باقی عرض

گر حقیقت را بخواهی الغرض "

یعنی ای دانا تورا آن عشق بس

کو تورا در بر بگیرد هرچه هست

عاشق تو در پس عشقت بود

کو ندانی کیست

لیکن "هست" هست

صورت عاشق گهی نالان بود

یا گهی دیگر همو خندان بود

جسم باشد یا نباشد فرق نی

گاه باشد نیک گاهی بد زبد

چونکه صورتها فزونی می کند

گه وفا بینی ازو گاهی جفا.


 
درخت انتظار
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢ : توسط : بهروز

آه که در

صف هر روزه ی درختان

تورا انتظار میکشم

که درباغ  درآئی

خرامان با هاله ای از

عطر جادوئی

که بر اطرافت می پراکند

و عبور ترا جار می زند

آه اگر بدانی

چه سخت است انتظار

عبور یک لحظه ات

از سایه سار من

و توقع نیم نگاهی

بر درختی ایستاده

در قدمگاهت

که زمانی دیگر

عاشقی دل خسته بود

بر سر کوئی

در انتظار عبور

که شاید ازعبور عشق

گرد پایش

بر سرش نشیند

و این همه اورا بس .


 
کلام
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧ : توسط : بهروز

آنگاه که تصاویر

برگرفته از خیال

یا دنیای پیرامون

صف در صف می ایستند

در انتظار امتزاج

با خمیر مایه ی ذهن شاعر

زادن آغاز می شود

درکلام شعر که

دریا جنگل نسیم

و طوفان همه

از کلام شاعر می زایند

و از قلم وی می تراوند

تا دنیایی دل خواسته

شکل گیرد

لیکن شاعر نام می نهد

بر انچه نام ندارد

وشکل می بخشد

به دنیایی که می بیند

ودنیا را از خواب می رهاند

پوست شب را می درد

ودر پس آن

فریب را می نمایاند

درگیر می شود

بحث می آغازد

و جانب خویش می گیرد

تهمت ها را بر ملا می کند

بی آنکه خود افترا آغازد

این است دنیای شاعر .


 
عادت
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦ : توسط : بهروز

عادت ماست که از بادهء تو مست شویم

             دل ببازیم و دگر باره از آن هست شویم

چون الفبای وفا پیش تو تعلیم شویم

              سر زلف تو بگیریم و از آن دست شویم

دگر از میکده وهرچه برفتست نگوئیم به کس

          چون به تعلیم سخن صافی یکدست شویم

 


 
الفبائیه
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱ : توسط : بهروز

نوعی شعر که در هر بیت یکی از حروف الفبا بطور تعیین کننده تکرار میشود .

جهان جوان کرده با جام جم

                جهانی ز جا کرده از جور جنگ

 

خروشان خرامید خورشید خشم

                 که خاری خلیده به خارای خصم

 

سایه به سایه میروم جمله به سایه سارتو

           سرو سهی نشان شده این قد سایه ساز تو

 


 
پس از مرگ
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸ : توسط : بهروز

 آنچه برجای شود

از پی مرگ

جفت کفشی خالی ست

می نماید ره پیموده

و راهی که نپیموده

زمان آخر شد

به دو پایی که

به ره می مانند

یادگاران بجا مانده

 برای دگران

و دگر هیچ نمی ماند

بر جا اثری از من وما

شایدم کمتر از آن


 
← صفحه بعد