در میان مه که از دریا پدید
یا ورای پرده هائی از بخار
کو در آن هر چیز هم پیدا شود
نیز در پیدا شدن پنهان بود
چونکه دانی "چیست "
آن پیدا شده
چون ندانی "کیست "
او گشته نهان
پرده ی مه را بخوانی عین عشق
آنکه در آن گشته پیدا عاشقی
کو همی دانی که هست و
نا توانی از شناخت
چونکه او در پرده ی
عشق خودی گشته نهان
پیر راهی گفته ای آورد پیش
آنکه پشت مه نهانی کرده خویش
" عشق جوهر باشد و باقی عرض
گر حقیقت را بخواهی الغرض "
یعنی ای دانا تورا آن عشق بس
کو تورا در بر بگیرد هرچه هست
عاشق تو در پس عشقت بود
کو ندانی کیست
لیکن "هست" هست
صورت عاشق گهی نالان بود
یا گهی دیگر همو خندان بود
جسم باشد یا نباشد فرق نی
گاه باشد نیک گاهی بد زبد
چونکه صورتها فزونی می کند
گه وفا بینی ازو گاهی جفا.