شعر هستی

اشعار مدیر وب لاگ و مطالب ادبی
 
یلدا
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳٠ : توسط : بهروز

 

یلدا که یادگار نیاکان رفته است

یادآور بزرگی و مجد گذشته است

آن یادمان پایداری مردم

شکست شب

در اوج تیرگی و سردی و سکوت

دستان به دست هم

با شعله ی امید

 که ره می نمایدش

یلدا فسانه نیست

یلدا سکوت نیست

فریاد روشنی است

از عمق قرنها

در گوش آشنا

یلدا ترانه نیست

یلدا حماسه است

از قعر یک سکوت

یلدا سرود همدلی و اتحاد ماست

یلدا که قصه نیست

سرچشمه ی شروع و برآیند قصه هاست

یلدا که جشن نیست

یلدا ستیزه است

با سردی و سکوت

با سرنوشت شوم

 با ظلمت سیاه

جشنی اگر که هست

پاداش پایداری وپیروزی امید

بر خصم و دشمن است


 
قشم
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢ : توسط : بهروز

 

قشم شهریست که

درخاطره ها می ماند

قشم بندرگاهیست

خفته در ساحل دور

قشم با ریشه ی خود پیوسته

ریشه ها در خاک ست

به زمانی که به دستان

پر از طاقت خویش

رمه ها پرورده

بز و بزغاله شتر

گاه به تعدادی گاو

ریشه ها در آب ست

تا به دستان

پر از زحمت صیادانش

صید در کام کشد

یا به دریاهائی

لنجها یی بفرستد پربار

درکنار صنعت

زندگی می سازد

زندگی در این شهر

 چه صفائی دارد

قشم شهریست

که در خاطر من می ماند .


 
گریز
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٩ : توسط : بهروز

من از این خانه

که چون گور برایم تنگ است

وهمه سردی خود

در تن من می ریزد

باید امشب بروم

تیر ها بی تردید قلب را میکاوند

من که پیراهن روئینه ندارم بر تن

باید امروز از این

خانه مهمان کش دوران بروم

منکه دنبال صداقت بودم

در دریغی جانسوز

باید از خانه تاریک چو زندان بروم

جایگاهی که در آن سادگیم بی قدرست

بی درنگی اما جای ماندن هم نیست

و زمانی که زبانها برلب

سخن از جور و ملامت دارند

باید امروز امروز

بار تنهائی خود را بر دوش

من ازاین خانه ویران بروم

و نگاه تلخم

به عقب نیز نگردد هرگز

باید امروز امروز...


 
یک نفر
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٤ : توسط : بهروز

 

آهای ای مردم

سرگرم کار خود

یکی اینجا به تنهائی

به سوی مرگ رفته

هان !

کسی در نیمه شب

از فرط سرمستی

جنون آسا

به ماشینی که سرعت

ارمغان دارد

و وحشت نیز میزاید

بدو خورده

تنش را گوشه ای پرتاب و

سربا سنگ جدول

آشنا کردست

مردم های !

دارد غنچه ای

بشکفته می میرد

کنارش مادر آسا

می نشینم یک دمی

اما نگاهش سوی دیگر

می رود اینک

کسی اورا نمی بیند

کنار راهش افتاده؟

چرا گامی به سویش

برنمی گردد

چرا دستی زخاکش

 برنمی گیرد

نگاهش کن !

نفس دارد

اگرچه غرقه در

خون است

می بیند شما را

بی خیالی های

این انسان دوران را

ودیگر هیچ!


 
دلم خوش است
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۸ : توسط : بهروز

دوستان عزیز قطعه زیر اولین شعر ابداعی است که قافیه آن بجای ته مصرع در سرمصرع قرارگرفته حتما درخصوص این نوع شعر نظر دهید .

 

دلم خوش است که گاه عکسی از تو می بینم

دلم خوش است به تصویر چشمه و مهتاب

تو رانده یاد من از جمع  خاطرات قدیم

دلم خوش است به اینکه توخاطرم باشی

اگر چه خواب زچشمم ربوده چشمانت

دلم خوش است به خوابی که پیش من آئی

شکسته ساغر من دلبری و جور و جفا

دلم خوش است به جامی که دست من دادی

چوبلبلی که به شاخ گل تو گشته انیس

دلم خوش است به خاری که برگلو دارم

به خانه ای که قدمها نهاده ای  تو به ناز

دلم خوش است که قبله نمایمش به نماز

 

 


 
بهانه
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٩ : توسط : بهروز

برای عرض سلامی دوباره ازسرصدق

بیا که عید زره آمده بهانه کنیم

برای فصل شروعی دوباره ازسر نو

بهار تازه زره آمده بهانه کنیم 


 
گذر
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱ : توسط : بهروز

شبانگاه ازمیان شعر های من گذر کردی

به احوال من سرگشته ی شیدا نظر کردی

به یاد روزهای رفته چون باد سحرگاهی

میان خاطرات تلخ و شیرینم سفرکردی

تو رفتی و ندانستی که در آن سیر کوتاهت

دلم دیوانه ام آشوب کردی بس خطر کردی

درآن تاریکی ویرانه ی شبهای تار من

من آواره را در برق چشمانت بتر کردی


 
لحظه ها
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٦ : توسط : بهروز

لحظه ای برای من

ولحظه ای برای تو

گاه اوج گرفتن

به سوی افتخار

یا سقوط در تاریکی

 بدنامی و ننگ

انتخابی لحظه ای

همراه تردید و شک

یا اعتماد و اطمینان

لحظه ای که چرخشی ست

که سر نوشت را

رقم می زند

انتخابی نهائی

از بودنی به شدنی دیگرگونه

اوج گرفتن روحی

و پرواز به سوی ابدی شدن

و صفحه ای نو نگاشتن

در تاریخ افتخار


 
شیرینی
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۳ : توسط : بهروز

"این دغل دوستان که می بینی

مگسانند دور شیرینی"

باگذشت زمانه ای بسیار

رفته برجا نمانده شیرینی

آنچه مانده زسیرت وصورت

خرده ریزی به شکل تزئینی

آتشی دردلم همیشه بجاست

آنچه را درترانه می بینی.


 
تاکی
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٤ : توسط : بهروز

تا کی به خیال بی خیالی گذرد

روزان و شبان به خوش خیالی گذرد

در رقص میانه خویش را شهره کنی

تا عمر به غفلت و تباهی گذرد .


 
بی تو با تو
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱ : توسط : بهروز

 

بی تو هرجا همه گاه

نفس ثانیه ها می گیرد

و سکوتی که

به اندازه ی صد گونه کتاب

حرف برلب دارد

شرم شیرین ترا

می بوسد

خلسه ی خواب مرا

می شکند

با تو اما اما

همه ی ثانیه ها

سرشار است

و زمستی لبریز

عطر تو در همه ی

ثانیه ها می پیچد .


 
 
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٩ : توسط : بهروز

 

پیام اولم

سالی پراز نیکی

برایش آرزوکردم

که در تاریکی بین

زمین و آسمان گم شد

میان موج سرگردان

پیام دیگری را هم

برای او فرستادم

بهاردل برایش

در بهار نو طلب کردم

که از مهرو محبت ها

شکوفا می شود اینک

که آن هم سرنوشتی

مثل آن یک داشت

پس در صفحهء رو رو

برایش سال نو را

آفرین گفتم

جوابش

هیچ بود و هیچ

گوئی چشمه ء احساس او

یکباره خشکیده ست.


 
باردیگربهار
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٥ : توسط : بهروز

یکبار دیگر شیرینی نگاهت

در چشمان منتظرم

آشوبی کرد که رمز انقلاب بود

بار دیگر باز گشتم

تا در نگاهت

عشق را نظاره کنم

 و با بالهائی از لطافت کلامت

اوج بگیرم تا بی نهایت .

بار دیگر عطر نفسهایت

برایم زندگی بود

گیراتر از رؤیایی به قدمت تاریخ

که زندگی در دستان

تو می چرخد

ای بهار نورسیده.


 
حسرت
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٥ : توسط : بهروز

نه آرزوئی بردل

نه حسرتی بردیده

برای دیدارت

که گاه نه گفتن

زیباتر از نگفتن است

وفراموشی درمان درد

که خاطرات گذشته را

بسوزانی و خاکسترش

برباد دهی بی حسرت

و آرزوئی بیش .


 
پیک سحر
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢ : توسط : بهروز

ای پیک سحر گر گذرت هست به کویش

از ما برسان تهنیتی ویژه به سویش

از عهد قدیم و سخن تازه سخن گوی

زانسان نه نشیند غم بگذشته به رویش


 
بدون تو
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٤ : توسط : بهروز

 

زمین نفس نمی کشد

پرنده پر نمی کشد

ستاره رخ نمی کند

بدون تو همین !


 
سفری دیگر
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۱ : توسط : بهروز

سفر بهانه ای بیش نیست

گذر به ناشناخته ها

از بودنی اینگونه

به شدنی دیگر گونه

پرواز روح در اوج

حرکتی میان ابرها

گذر بر مکان های نادیده

در زمانی ناگاه

یا گذری بر زمانها

در مکانی که ترا

به رفتن می خواند

وترکیبی از سفر

در زمان و مکان

پی هدفی زیبا

و شناختی که ناگزیر

همراه آنست

رفتن به مکانی ناشناخته

و کشف معمائی نو

که در زمانی پیش تر

رازی نبوده

وتنها مسیری

بوده برای زندگی

شوق دانستن

و کشف رمزو رازی تازه

اینست آغاز حرکت

برای سفری دیگر.

 


 
میکده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳٠ : توسط : بهروز

ماکه در میکده ی اهل وفا هست شدیم

یا زیکرنگی آن قوم صفا مست شدیم

باده ای هیچ نخوردیم ونداریم به یاد

باکه پیمانه نهادیم و که همدست شدیم 


 
چشمانت
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ : توسط : بهروز

 

چشمانی زیبا

و آفریننده زیبائی

که زیبائی از چشمان تو

سرچشمه می گیرد

 و چون رودی

در دشت زندگی

جریان می یابد

و همه را طراوت

می بخشد

"راز بزرگ آفرینش"

وسیراب می کند

کام تمام جویندگان

زیبائی را .

 


 
بی صىدا
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸ : توسط : بهروز

((بی صدا))

 

حالا که خواب رفته دلت بی صدا شدم

آرام رد شدم زتو بی اعتنا شدم

این بار حرف دلم خوردم و هنوز

یکبار نیز تو نگفتی کجا شدم

 


 
← صفحه بعد