شعر هستی

اشعار مدیر وب لاگ و مطالب ادبی
 
تیمار مادر
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩ : توسط : بهروز

امروز که

بیماری تو راهم بست

بیدار نشستن

به من آموخته دهر

یادم دگر آمد

که شب و روزم تو

بیدار نشسته بودی و

من در خفت

توبار مرا کشیدی

و دم نزدی

کی دم بزنم

که چون تو گشتی بیمار

امید که حالت بشود

به ز نخست

لیکن نگران من و تیمار نباش

من دین داشتم

گردن خویش

یک ذره نگشته کاست

از این دین تو بیش

آرام بگیر و

درد بیماری خویش

قسمت بنما به من

 نمان هم تو پریش .

برای دوست عزیزم شیرین مهربان با آرزوی سلامتی مادرش

 


 
سیر
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ : توسط : بهروز

((سیر))

گاهگاهی سفری باید کرد

یا مسیر دگری باید رفت

وکسی را باید

دید گاهی شاید

یک کسی یا چیزی

رویدادی ،عکسی

نگران مانده به راهت چشمی

ذهن نا خواسته شاید آنجا

میبرد در راهت

وکسی را شاید

دیده ای در خوابت

یا سرای پندار

می نمائی دیدار

گوئی از پشت کسی

 نام ترا می خواند

پشت سر باید گشت

آن طرف باید رفت

اختیاری هم نیست

تارسی در جائی و زمانی که

به رویای زمانی رفته

بوده ای در آنجا

خاطراتی که به ذهن

جان بگیرد از نو

چیستانی شاید حل بگردد آنجا

سفری روحانی  ماورای خاکی

وبدانجاست که

معلوم تو میگردد نیک

پای در خاک به زنجیر اسارت بسته

روح از ماندن در کالبد زندانت

بیش گشته خسته.

                                         ب.روا-5/7/86