پدرم

پدرم وقتی مرد

قاصدکها که

به مهمانی

هر خاطره ای

سریک سفره ی ناچیز

صفا می کردند

پرکشیدند

و به همراه همه

خاطره های پدرمن

به دیار ی که دگرباره

کسی راه بدین سوی

ندارد رفتند

ودگر هیچ کس

ازغصه ی همشهر ی

خود هیچ نگفت

هیچ کس ناله ی

بیماری همسایه ی

خودرا نشنید

وکسی نیز نفهمید

برادر زن او

موقع مردن خود

هیچ نداشت

هیچ کس غنچه ای از

عاطفه از باغ گل

لاله نچید .

مقالات با همین قلم دربرگ زیتون RAVASABZ.PERSIANBLOG.IR

/ 1 نظر / 16 بازدید