تنهائی

((تنهایی)) تنهایی مرا می شناسد                      و با من الفتی دیرینه دارد

و همراهش می برد

به شهر بیگانگی

به جشن غربت

و درین سفر درد

کویر تفته آرزوهایم

همراه من است

تا بی انتهای دشت خستگی ،

نمی دانم

شاید همه را چنین

به خویش می خواند

یا تنها من

تنهاترین دلداده تنهاییم

که در گریز از بیگانگی بیگانگان

به آغوشش پناه می برم

و او هماره

آغوش پرمهرش را برایم

 چون مادری می گشاید

که تجلی گاه انسی دیرین است

و در سکوت شیرین تنهاییست

که آرامشی لطیف

آرام و بی صدا

سراسر وجودم را در می نوردد

و در پیامد لحظه ای

اوج می گیرم

و تا بی کرانه عشق

پر می کشم

در رهایی از خاک و خاکدان

به عالمی از زیبایی و شکوه می رسم

تا خود را برای فردایی بهتر بیارایم

              همراه عشق .

/ 0 نظر / 23 بازدید