قربانی هستی

بار قرون را بر دوش کشیدن

آری اینست میراث من

از تلاقی درون و دوران

و تنهائی هولناکی که بیرحمانه

پنجه در جانم می کشد

در آمیزش با درد در خویش فسردن

گرانبار تر رنجیست بر دوش

و زمان چون پتکی

هماره بر سرم می کوبد

تا فراموش نکنم

باری که بر دوش دارم

و آنگاه که زمان می زاید

امید از دستانم

پر می کشد

در دشت بیکران غربت

که تنها رنگ غم دارد بر رخسار

و سرما بر جای جای تنم

 خنجر می کشد

برزخمهای سر گشوده ام

که تنها یادگار زندگی هستند

خونم می شکفد

ودر تاریکی بی نشان

که به جهل می ماند

انگار خورشید

در خواب ابدی شده

من درمانده بی پناه

در هرگام لنگان

صدای شکستنم را

 که در گوش جانم

طنین مرگ دارد

زمزمه می کنم

آوازی که در انعکاس درونم

به فریاد میرسد

سفری بی فرجام

در هزارتوی بی پایان

تا لحظه ای که

مرگ پنجه در کشد

و هستی قربانی اش را

در خون شوید

و قربانی دیگری گزیند

که این بار گران

هرگز به انجام نمی رسد

که انسان افسانه نیست

و تنها تلاش زیباست

که به یاد می ماند.

/ 0 نظر / 27 بازدید