تاریخ

((تاریخ))

با دستانت حیات بخشیدی

و با لبانت باز پس گرفتی

آنگاه که  

کلامی بیگانه

چون تکه ای یخ از میانش

در جاری زمان سقوط کرد  

و چشمانت نظاره گر بودند

 که چه سان                                                                  در
درآتش عشقت سوختیم

و آنگاه که

درونمان غوغائی بود

و محتاج سرریز

در گونه فریاد

چشمانت

حکم سکوت داشتند

به اشارتی سحرانگیز

باشد که روزی رساتر بگویم

آنچه را که

فریادی خفته در گلو شد

و به خاموشی نشست

لیکن بودند آنانکه

اشارت را دیدند و گذشتند

و گفتند آنچه

گناهی عظیم می نمود

و جرمی به سنگینی تمام تاریخ

و در سیلاب تاریکی و سکوت

 فرو شدند

بسان غریقی در قعر

 بی هیچ انتظار نجات

و امیدوار به فردائی روشن

 در زایش سپیده

در پس فرو شکستن شب در خود

آنگاه که

آفتاب گرمی و روشنی اش را بی توقع

بر همگان نثارکند

 

چه سخت بود سکوت

آنجا که کشتزارت

در عطش می سوخت

و آنچه را امید بسته بودی

دستخوش طوفان سهمگین یافتی

و چه دشوار بود گفتن

آنگاه که پاسخ

شکفتنی بود

در تاریک روشن سحر گاهان

گفتند و رفتند و غرقه شدند

سکوت کردیم و ماندیم

 شاهد سرنوشتی غمبار

ملال انگیز و درد آور

در تاریکی جهل

و تاراج تاریخ و فرهنگ این خاک.

/ 0 نظر / 19 بازدید