پدرمن

 چشمهای پدرم گوی بلوری بودند

که همیشه ، همه عمر

نگران از پی فرزندانش

تا ته جاده ی دلواپسی اش پر بزنند .

 

 دستهای پدرم زاده ی زحمت بودند

به درازای همه عمر ش نیز

به تلاش و در کار تا که

چرخ هستی او به گردش دارد .

  

تن او زخمی شلاق شقاوت ها بود

که به روزان همه زندگی ش

به تمام دوران

به تنش جائی داشت

 

روح او زخمی شلاق قساوت هم بود

که همه روح و روان اورا

در پی رزم بزرگ هستی

بی گمان می آزرد .

 

/ 0 نظر / 6 بازدید