فرزند

در تلاقی زمین و زمان

آنگاه که انسان

در بعد
سوم خویش تصویر می شود

کودکی می زاید

 از دستان عاطفه و چشمان مهر

که آفتاب ازو می درخشد

و بهار وامدار اوست

که راز
زندگی برلب دارد

نهالی که تولدش

 مرگ پریشانیست

و طلوعش
غروب غربت

در دشت بی ستاره ام

آنگاه که در رسد

پدرانه آغوش می گشایم

به آنکه
در قلبم ریشه دارد

پس با خون خویش 

 سیراب می کنم

و با احساسم بارور

آنگاه
به میوه آگاهی می پرورم

از چه طوفانهاو آتشها

که باید بگذریم 

تا آنگاه که پر بگیرد

و تمام
زندگیم را در خویش گیرد

در صورتی تازه

که آغازش پایان رنج است

و در آتش نگاهش

 بیگانگی دیرینه ام ذوب می شود

و آنچه
می ماند زیبائیست

در سفری
به پالایش زشتی ها

در عمق
حادثه ای شگفت

و آنکه
هزار بار مرده است

در برابر دیدگان غمزده ام

دیگر نخواهد مرد

دربی کران احساسم . 

/ 1 نظر / 19 بازدید

salam in site ro hatman bebinid