بخشی از فصل اول کتاب "بربالهای خیال

 

مرگ در میزند

مدتی بود که به محل تازه اسباب کشی کرده بودیم پس از چند هفته که

وضعیت خانه رو به راه وچیدن اثاث تمام شد موقعی که آینه روشوئی را روی دیوار نصب می کردم خودم را توی آینه دیدم و فهمیدم مدتی از سر و وضعم غافل شده ام به خودم نگاه کردم در اثر خستگی و بی خوابی چند روزه زیر چشمهایم گود افتاده و سیاهی میزدند چین و چروک صورتم مخصوصا دور چشمها و پیشانی زیاد شده بودند البته همه ش تقصیر خستگی و بیخوابی نبود گذشت زمان و پیری هم سهم خودش را داشت دیدم موهایم بلند و نامرتب شده و هرچه باهاشون ور بروم فایده ای ندارد یاد حرف پدر از دست رفته ام افتادم که می گفت :

"سر کار که میری کارت هرچی میخواد باشه لباس مرتب بپوش موهاتو شونه کن عطر بزن هرروز اصلاح کن که باعث میشه هرروز خودتو تو آینه ببینی و منظم باشی ضمنا متوجه گذر زمان میشی " .

پس تصمیم گرفتم آرایشگری توی محله جدید پیدا کنم و آرایش سرم را به دستانش بسپارم . پس به آرایشگاه نزدیک خانه رفتم .

در لحظه ورود به آرایشگاه پیرمرد خوش برخوردی خوشامد گفت و صندلی نشان داد تا بنشینم و چای تعارف کرد که تشکر کردم وگفتم : ممنون نمیخورم دو تا مشتری داشت که یکی را اصلاح می کرد و دیگری به انتظار نشسته بود از حال و احوالم پرسید چون مشتری تازه بودم می خواست بیشتر مرا بشناسد گفتم تازه به این محل اسباب کشی کرده ام و امروز فرصت کرده ام قدری به سر و وضعم برسم حین صحبتهای ما کار مشتری اول تمام شد و مشتری دیگر پس از تعارف به من و امتناع من روی صندلی اصلاح نشست .

/ 0 نظر / 31 بازدید