عرضه مقدمه و خلاصه کتاب داستان جهت نظر خواهی

 

عرضه  مقدمه و خلاصه ای از کتاب " بربالهای خیال " به دوستان جهت نظرسنجی و راهنمائی      

                                                    مقدمه نویسنده

 نویسنده همواره براین باور بوده که نویسندگان باید بین متون ادبی ونیز تاریخ گذشته با حال پیوندی ساختاری برقرار کنند و در خلال داستانهائی که به رشته تحریر در می آورند اثر خود را ازمحتوا و شکل متون ادبی و تاریخ گذشته بی بهره نگذارند .

براین پایه داستان خود را که از مرگ راز آمیز یک پیرمرد در یکی از محلات تهران شروع کرده بودم که شاید جزو وقایع نه چندان غیر عادی باشد و درخلال آن دیدگاه فردی معمولی از زندگی و مرگ به تصویر کشیده می شود ، پس از دیدار با فرشته مرگ و فرشته عشق که راز انتخاب انسانها بین زندگی و عشق و مرگ برایشان ناگشوده است ، با یاری آنها به گذشته ها سفر می کنم تا راز های عشق و دلدادگی و مرگ مردمی در گذشته را هم خود بهتر درک کنم هم بدانها بنمایانم .

در این سفرها که دربستر خیال روی میدهند سعی کردم با افزودن افرادی که در متن قصه نبوده اند بار عاطفی اثر را بیشتر و علل تصمیم گیریها را واضح تر بنمایم و در این راه کوشیدم به زبان و گویش مردم هر زمان تا حدامکان نزدیکتر گردم .

و نیز بر این باورم که داستان باید نقطه تلاقی ادبیات ، تاریخ ، هنر ، فلسفه ، جامعه شناسی و عواطف انسانی باشد وکوشیده ام در داستان خویش این نقطه تلاقی را پدید آورم و از این میانه پاسخی درخور برای مسئله مرگ و زندگی انسانها بیابم .

در داستان گردآفرید آنگونه که ازمتن شاهنامه بر می آید فردوسی این داستان را به نقل از راویان بازگو کرده وکمتر درصحنه ها حضوردارد برای رفع این نقیصه نویسنده به جزئیات بیشتری پرداخته وگاه از فردوسی هم نزدیکتر شده به صحنه های داستان .

از زمان حکومت ایران باستان داستان چندانی در دست ما نیست و آنچه برجای مانده توضیح باستان شناسان از آثار بجا مانده تمدن های قدیمی است که باتفسیر جامعه شناسانه نحوه زندگی آن دورانها جسته و گریخته برایمان روشن می شود و نیز کتب تاریخ نویسان است که از روی آنها سرگذشت آنها را در می یابیم و تنها با ژرف اندیشی در آنها میتوان داستان نوشت در بخش هفتم برای تصویر مجلس پادشاه قباد و شرح گفتگوها از بخشی از کتاب مزدک به قلم موریس شاد سیمکو ترجمه مهدی سحابی بهره گیری شده است .

دربخش دهم ، داستان از حالت روائی خارج وبه شکل خاطره نویسی ادامه می یابد چون خاطرات دیگران از دوران انقلاب است که از طریق نویسنده بازگو میگردد و درهمه صحنه ها خود حاضر نبوده ولی تاثیرات آنها درمتن زندگی و شکل گیری فکری یک جوان ساده مورد نظر می باشد .

ضمنا با توجه به اینکه نویسنده از دنیای شعر به عالم داستان قدم نهاده است به مناسبت های گوناگون مطالبی را به شعر میاورد که هم لطافتی درمتن ایجاد کند و هم تنوعی در شیوه بیان ، که این نیز شیوه ای است که استاد سخن سعدی شیرازی آن را به حد اعلای کمال رسانده است .   

 

 

خلاصه

قسمتی ا ز بخش 1

مغازه کوچک و جمع و جور بود سه متر در سه متر که وقتی وارد می شدی دست چپ دو صندلی آرایش گذاشته بود و روبروی صندلی ها و پشت سرشان دیوارها را آینه های بزرگ پوشانده بودند گوشه مغازه آنجا که دیوار آینه ها به ویترین می رسید یه رو شوئی کوچک نصب شده بود و یک عدد چراغ والور انتهای مغازه قرار داشت که همیشه کتری رویش بخار می کرد جهت تهیه آب گرم برای اصلاح و تهیه چائی ، گاهی هم کته ای دم کرده بود توی قابلمه ای کوچک که عطر برنج ایرانی تمام مغازه را پر می کرد و چه عطر دل انگیزی یکبار مهمانم کرد کته ای پخته بود با ته دیگ سیب زمینی و خورشت نیمرو که مرا برد به چهل سال پیش سر سفره مادرم وچه خوشمزه بودکته های مادر در دوران کودکی ، لذیذ ترین غذای عالم .

بخشی از قسمت 2

- راستی شنیدید پیر مرد آرایشگر خیابان بالائی را صبح تو مغازه اش مرده پیدا کردند؟

- ظهر از همسایه ها شنیدم .

- می شناختیش ؟

- آره برای اصلاح پیشش میرفتم بیچاره پیرمرد!

- چرا بیچاره به خاطر مرگش؟

- نه به خاطر تنهائی اش . شما چی شما هم می شناختین ؟

- آره من به خاطر کارم همه را میشناسم .

- به خاطر کارتون ؟

- آره کارمن یه جوریه که با همه سروکار دارم توضیحش مفصله بماند برای بعد . فکر می کنید نباید می مرد؟

- نمیدانم خیلی هم براش فرق نمی کرد آخه تنها بود فقط برام جالبه بدانم آخرین لحظه چه جوری با مرگ رو برو شد .

قسمتی از بخش 3

از دور فرشته مرگ را دیدم که روی همان نیمکت همیشگی نشسته بود ولی یک خانم خوش بر و رو هم کنارش نشسته بود زنی با قامت نه چندان کوتاه و کمی چاق نه آنقدر که به چشم بیاید با سینه هائی برجسته تر از معمول با صورتی گرد و خوش تراش چشمانی درشت برنگ قهوه ای با ابروانی که چون شمشیر به دوطرف کشیده بودند به نشانه خطر ، مژه های بلند تابدار و دماغی طبیعی که زیبائی به صورتش میداد

 قسمتی از بخش 4

- بعداز درود به یزدان پاک ، به نام شهریار ایران زمین آمدم تا سبب آوردن سپاه به ایران زمین را بدانم زیرا دیرگاه در آشتی بودیم و سببی برای لشگر کشی نمی بینم .

- آنگونه که بر من آگه شده است پدرم رستم دستان و نیایم زال است که از پهلوانان نامی ایران زمینند ، و میدانم که رستم همیشه یاور تاجداران ایران زمین بوده کار بد آنان را پوشانده و بر کار نیکشان آفرین گفته ، لیکن دلاوری چون رستم پادشاهی را سزد پس باید اورا بیابم یاریش کنم تا تاج شاهی بر سر نهد و برتخت نشیند چون این کار کرده آید دیگر در سرزمین شما کاری ندارم .

کنون سر گذارم به کوه و دمن                    ازیرا به توران  ندارم  وطن

قسمتی ازبخش 5

- پس فرشته مرگ کجاست او مرا فرستاده بود چرا شما مرا برگرداندید؟

= بین من و او شرطی بسته بود که شما هر طرف را سرافرازتر کردی او ترا بازگرداند و تو مرا سرافراز کردی .

- من که آخر سر کشته شدم ، پس او پیروز شرط شماست .

= دقت نکردی گفتم هرکه را سرافراز کردی . درست است شما هردو مرگ را انتخاب کردید ولی این انتخاب محتوای عمیق عشقی داشت عشق سامان به دلداده و زمین مادر باروری و عشق پریوش به همسرش و باورهای او ، درنهایت مرگ مرگ است ولی چگونه مردن مهم است اگر صحبتهای جلسه آخر دژ و صحبتهای آن دو دلداده نبود این مرگ آن ارزش والا را به خود نمی گرفت .

- فکر نمی کنم من نقش خاصی در این انتخاب داشته ام .

قسمتی از بخش 6

= دختر آسیابانم با پدر و مادر در آسیاب زندگی می کنم نامم ماهرخ پدرم فرود آسیابان و مادرم گردیه است

- کسانی ناشناس به آنجا نیامدند؟

= افراد  فرامرز را میگوئی ؟

- اکنون کسی این دور و بر نیست ؟

= سر راهم کسی را ندیدم برای چه دنبالت می گردند؟

- نمیدانم شاید راهزن یاشند .

= آنان راهزن نیستند ، فرامرز سردار بزرگی بوده در سپاه آترینا که در خوزستان دست به شورش زدند و آترینا از سپاه داریوش شاه شکست یافت و گریخت شاید هم کشته شد و یارانش پراکندند پس از آن فرامرز و یارانش به این ساتراپی آمده اند و از بیم سپاهیان چون آوارگان روزگار می گذرانند . اکنون میتوانی به آسیاب بیائی ، روزی بیاسائی دور شوند .

- پدرت چه با آنها چگونه است ؟

= پدر آسیابانی پیراست و کاری به کار کسی ندارد و تا از کسی گزندی نبیند گزندی به او نمی رساند .

 

قسمتی از بخش 7

با مزدک به راه می افتیم از دیوان به آتشکده رفته و سپس بیرون آتشکده بر پله های سنگی می ایستد . مردم با دیدن موبد بزرگ مزدک به خروش می آیند . زمزمه نخستین به همهمه و سپس جای خود را به فریادی رسا می دهد :

- زنها و کودکانمان از گرسنگی هلاک می شوند فرمان بده .

- ای مردم ! یزدان پاک خاک و آب و آتش را به یکسان برای همه مردم آفرید و آنچه از خاک و آب از زمین می رویاند برای همگان است . یزدان پاک زن را همسان مرد و برای آرامش و خوشی یکدیگر آفرید هرکه اینها را برای خود در خانه انبار کند کردارش اهریمنی است .

- ای مزدک پاک سرشت اکنون چه باید کرد ؟

 

قسمتی از بخش 8

- امان از دست تو شمس الدین تاکی میخواهی شعر را پیچیده و طعنه دار بگوئی سادگی مگر عیبی داردکه همه یکسان بفهمند ؟

- آخر نمیدانی محمد ! مردم ساده و یکدست و یک زبان نیستند فهم شان هم در یک حد نیست تازه یک عده متشرعینی هستند که منتظر نشسته اند چیزی کلمه ای حرفی بزنی تا تکفیرت کنند پس باید به رمز و اشاره متوسل شد .

روز دیگر بیتی به شمس الدین عرضه می کنم تا نظرش را بگوید :

 

- مادر دو جهان دلبر و دلدار نداریم

                                      این را به که گویم که سروکار نداریم

- مصرع اول را یکبار دیگر بخوان

- ما در دو جهان دلبر و دلدار نداریم

 

- چه آهنگی دارد مثل اینکه آلات طرب در گوشت مینوازند دنبال همین بودم که چگونه میتوان با کلمات آهنگ ساخت آفرین محمد تو نابغه ای با تکرار یک حرف در کلمات یک مصرع موسیقی کلمات را کشف کردی .

- مصرع دوم چه ؟

- آن مهم نیست هرچه باشد مصرع اول پیشرفت بزرگی در شعرتغزلی است که نظیرش را تنها در چند شاعر بزرگ گذشته سراغ داریم مصرع دوم هم اگر تبعیت کند یا نکند از زیبائی آهنگ نمی کاهد مانند آوای دل انگیز جوشش یک چشمه یا ترنم نسیم بر شاخسار درختان است .

روز دیگر در مفهوم دادن به مصرع یک بیت درمانده بود پیش من آمد

/ 0 نظر / 38 بازدید